Monday, March 15, 2010

به جای شروع

چهار سال پیش در چنین روزی ، وبلاگ نویسی را آغاز کردم . حالا در آستانه چهار سالگی کودکم، دوباره ، مهری بر دهانش زدند که دیگر تو حق نداری حرف بزنی. اما کودک چهار ساله که این حرفها را نمی فهمد. راستی مگر اصلا می شود دهان یک انسان را بست. و بگویند از امروز دیگر کلامی نگو؟ خوب معلوم است که نمی شود

****

در یکسال اخیر، کمتر می نوشتم و شاید متوسط پست هایم در ماه از 2-3 تا تجاوز نمی کرد. اما انگار همین دو خط هم گمراه کننده بود در دید آنها. آنها وظیفه خود را انجام می دهند و من هم وظیفه ی خودم را !! اما راستش را بگویم ، با این که کمتر در مسافر می نوشتم ولی دوستش داشتم و به آن وابسته شده بودم. یک حس تعلق.
آمدند و با چهارتا دکمه که مثل قیچی پارچه را می برد این حس تعلق را پاره کردند. خوب دل من هم سوخت ، بد جور سوخت . به حال خودم و وبلاگی که دوستش داشتم و به حال آنها که واقعا نمی دانند چکار دارند می کنند؟ واقعا یک وبلاگ معمولی که حداکثر خواننده اش در روز به صد نفر هم نمی رسید هم امنیت آقایان و خانمهای محترم را به خطر می اندازد؟

****

خلاصه ، از آنجا که دنیا محل دلبستن و دل بریدن است. امروز ، دل را از مسافر می برم و سفری نو با کودکی تازه متولد شده - که فعلا بی نام است - آغاز می کنم و چشم به همسفرانی دارم که بودنشان مثل آب و هوا و غذا برای این کودک لازم است


پی نوشت خطاب به سانسورچی محترم: ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست / عرض خود می بری و زحمت ما می داری